تبليغاتX
صدای شکستن خاطره ها...

گاهی پروانه ها هم

اشتباه عاشق میشوند...

بجای شمع

گرد چراغهای بی احساس خیابان میمیرند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 18:36  توسط یاسمن  | 

هنوز هم دلم تنگ می شود...
برای محض حرف زدنت...
و برای تکیه کلامهایت
که نمی دانستی
فقط کلام تو نبود
من هم به آنها
تکیه داده بودم ...

نگران نباش

حال دلم خوب است ...

نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست...

نه از شیون های مداومش ، به وقت خواستن تو...

آرام...جوری که نبینی و نشنوی

گوشه ای نشسته و رویاهایش را به خاک می سپارد...

رویاهایش را به خاک می سپارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 11:55  توسط یاسمن  | 

هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند...

حسین پناهی

جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و نه
دندانهای سفید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 12:55  توسط یاسمن  | 

قطار می رود …. تو می روی ….. تمام ایستگاه می رود …………
و من چقدر ساده ام که سالهای سال ، در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!!
(قیصر امین پور)

من از هفت سنگ می ترسم

می ترسم آنقدر...سنگ روی سنگ بچینیم

که دیواری ما را از هم بگیرد

بیا لی لی بازی کنیم

که در هر رفتنی

دوباره برگردیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 10:0  توسط یاسمن  | 

 

تنها گرگها نیستند که لباس میش می پوشند

گاهی پرستوها هم لباس مرغ عشق برتن می کنند..

عاشق که شدی کوچ میکنند...

 

  دیرآمدی…کمی تغییرکرده ام ، برای شناختنم عکسم را مچاله کن...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 20:28  توسط یاسمن  | 

هفت شماره ی ساده و... بوق بوق  در تلفن!همين!

گوشی را بردار که مي خوام فاصله رو گريه کنم..

گوشی را بردار ! خسته از بوقای اين تلفنم..

گوشی رو بردار تا بگم خاطرهام کهنه شدن ...

نبايد اين جوری میشد قصه ی عشق تو ومن ...

گوشی رو بردار تا بگم :تا ته خط خرابتم ...

هنوز کنار اين سکوت منتظر جوابتم...

صدار زنگ تلفن میگه منو يادت میاد؟

من همونمکه عمرمو چشمای تو داده به باد ...

صدار زنگ تلفن ميپرسه سهم من کجاست ؟

گناه اين دربه دری به گردن کدوم ماست؟...

  نه! نرو! صبر کن...
قرارمان اين نبود...
بايد سکه بيندازيم.
اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم
اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم
صبر کن سکه بيندازيم...
اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو...

خداوندا! دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها ...

يابه قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان، يا دلم را از آرزوهای دست نيافتنی خالی کن...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 1:10  توسط یاسمن  | 

پيرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه
با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد.
عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولين
درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخم‌های پيرمرد را پانسمان
کردند. سپس به او گفتند: "بايد
ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسيب و
شکستگی نديده باشه"
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازی به
عکسبرداری نيست .

پرستاران از او دليل عجله‌اش را پرسيدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم
و صبحانه را با او
می‌خورم. نمی‌خواهم دير شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهيم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزايمر
دارد. چيزی را متوجه
نخواهد شد! حتي مرا هم نمی‌شناسد !
پرستار با حيرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه
کسی هستيد، چرا هر روز صبح
برای صرف صبحانه پيش او می‌رويد؟
پیرمرد با صدايی گرفته، به آرامی گفت: اما من
که می‌دانم او چه کسی است ...!

چقدر سخته تو چشمای کسی که تموم عشقتو ازت دزديد و جاش يه زخم هميشگي به قلبت هديه کرد زل بزنی و به جای اينكه  لبريز از كينه و نفرت باشی حس کنی که هنوزم . . . .

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو به ديواری تكيه بدی که يكباره زير آوار غرورش همه ی وجودت له شده ...

چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی ديديش...

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشی بخندی ...

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگری ببيني و هزار بار تو خودت بشکنی ، اونوقت آروم زير لب بگی:

گل من باغچه ی نو مبارک...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 16:51  توسط یاسمن  | 

 

سکوتم را به باران هديه کردم

تمام   زندگی را  گريه  کردم

نبودی  در فراق  شانه هايت

به هر خاکی رسيدم تكيه کردم...

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هايم خشک شد ! به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ی هميشگی زديم ! به حرمت همه ي خاطراتي كه با هم داشتيم! نه... ! تو حتی به التماس هايم هم اعتنا نکردی... ! قصه به پايان رسيد و من همچنان در خيال چشمان سياه تو ام که ساده فريبم داد ! قصه به پايان رسيد و من هنوز بی عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم...

 

همه ی عمر دير مي فهميم..تو لحظه ها و دقيقه های اخر....وقتی عمر همه چيز داره تموم مي شه...

مثل وقت هايي که ...

زندگی تو لحظه های از دست دادن شيرين ميشه...

يه لحظه افتاب تو هوای سرد غنيمت ميشه...

خدا تو موقع سختيها تنها پناهت میشه...

يه قطره نور توی دريای تاريكي واست همه ی دنيا ميشه...

يه عزيز وقتی که از دست رفت برات همه کس ميشه...

هيچ کس مطمئن نيست که فردا رومی بينه يا نه.

امروز تمام چيزها و ادمهای دور و برت رو خوب ببين

زندگی خيلي طولانی نيست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:25  توسط یاسمن  | 

 

من صبورم اما...

اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!......  

و به ياد مي آورم روزي را که با چشماني اشک بار به تو خيره شدم درحاليکه تو به زمين نگاه مي کردي و من نيز به زمين خيره شدم و اشکهايم را که روي زمين ريخت ، تو اشکهايم را ديدي !

 

به ياد مي آورم زماني را که مادرم مي گفت اگر عاشق کسي شدي به چشمهايش نگاه کن تا تو را هميشه به ياد داشته باشد ! من نيز يک بار فقط يک بار آنچنان به چشمانت خيره شدم ... نمي دانم يادت هست يا نه ؟

 

باز هم يادم مي آيد روزي را که با هم زير باران راه مي رفتيم و تو از صورت خيس من خنده ات گرفته بود ، همان روز چشمهاي خندان بارانيت را در ذهنم ثبت کردم و همان شد که هرگز نتوانستم تو را فراموش کنم !

 

وآخرين نگاهت را ! همان روزي که با دستت روي ديوار يک خط راست کشيدي و گفتي اين خط مستقيم تو هستي و بعد در کنار همان خط مستقيم ، خطي کج و معوج کشيدي و گفتي اين خط کج و معوج هم من هستم و زدي زير خنده ! وقتي خنديدي نگاهت ترسي را به وجودم انداخت که آن ترس را با لبخند پوشاندي وقتي که چشمانت تنگ شد!

 

و رسيد روزي که به زمين خيره شده بودي و مرا نگاه نمي کردي ... وقتي اشکهايم را که روي زمين مي ريخت ديدي بلند شدي و به سرعت از من دور شدي ! نگاه آخر را از من دريغ کردي ! دريغ کردي ! به همين سادگي ! سادگي !....

ديشب باز به ياد تو با چشماني باراني خوابيدم...

اگر مي دانستم اينقدر ظالمي هرگز دريچه قلب مملو از عشق و

محبتم را به رويت نمي گشادم

دلم براي لحظه به لحظه با تو بودن تنگ است...

می رسد روزی که فرياد  وفا را سر کنی 
                
                       
می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود
 
                         خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی

   می رسد روزی که تنها ماند از من يادگار

                         نامه هايي را که با دريای اشکت تر کنی

   می رسد روزی که تنها در مسير بی کسی

                         بوته های وحشی گل را ز غم پرپر کنی

  می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من

                          آن زمان احساس امروز مرا باور کنی

می رسد روزی ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 23:41  توسط یاسمن  | 

                                                           قصر نمی خواهم...

 باغ نمی خواهم...

تنها پنجره ای می خواهم...

رو به خوشبخت ترين کوچه ی دنيا

که گاهی

فقط گاهی

تو از آن می گذری . . .

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:

او پاک زيست

پاکتر از چشمه های نور

همچون زلال اشک...

وقتی به ياد روی تو می بود

می گريست...

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:

آن لحظه ای که ديده برای هميشه بست

آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

شايد روزی اگر...

چه؟

او؟

نه

آه... نمي آيد ...

برای رسيدن به تو ...

خودم را قسمت کردم...

تو را سهم تمام روياهايم کردم...

انصاف نبود...

تو که ميدانستی با چه اشتياقی خودم را قسمت میکنم

پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم جوابم نکردی؟؟؟؟

برای خداحافظی خيلی دير بود...

 خيلی دير ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 4:9  توسط یاسمن  |